تبلیغات
[ با چتر بسته وارد شوید]
 نرم نرمک میرسد اینک بهار ... >>شعر و ترانه ,
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمیپوشی به کام
باده ی رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

"فریدون مشیری"


نوشته شده توسط علی حسینی طلب در یکشنبه 29 اسفند 1389 و ساعت 07:47 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 4 فروردین 1390 ساعت 06:56 ق.ظ
 دکتر مصدق ... >>روزی،روزگاری ایران ,
به بهانه ی 29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت؛
تاریخ هنوز هم دلتنگ توست پیرمرد!...



نوشته شده توسط علی حسینی طلب در یکشنبه 29 اسفند 1389 و ساعت 07:15 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 تیم ملی بانوان ... >>روزی،روزگاری ایران ,

"مقام اول تیم ملی فوتبال بانوان ایران در دور نخست مرحله مقدماتی مسابقات المپیک لندن" 

خبر شیرینی بود اگرچه با تاخیر متوجهش شدم!البته زیاد هم عجیب نیست؛اختصاص دادن روزانه فقط چند دقیقه به اخبار ورزش بانوان در تلوزیون و عدم پخش هرگونه تصویر از این مسابقات و ارائه اخبار به صورت محدود فقط در اینترنت ، میتونه دلایل قانع کننده ای برای بی خبری من باشه...

حالا اگه بخوایم در مورد ورزش بانوان صحبت کنیم خودش بحث مفصلیه اما چیزی که باعث شد تصمیم به نوشتن این مطلب بگیرم شنیدن خبر ذکر شده از دوستم بود که من رو  هم خوشحال کرد و هم متعجب! راستش با محدودیت هایی که توی ورزش بانوان در کشور ما هست برام عجیب بود که این تیم فوتبال بانوان قاطعانه چند پله رو در جهت صعود به المپیک طی کنه.

در صورتیکه به فوتبال علاقه دارید تابحال به این فکر کردین که اگه یکی از آقایون فوتبالیست رو ببینین چه حسی بهتون دست میده و براش چه سر و دستی میشکونین درحالیکه اگه یکی از خانومهای عضو تیم ملی رو ببینین بعیده که بشناسیدش چه برسه به اینکه بخواین باهاش برخورد خاصی داشته باشین!

به هیج وجه دوست ندارم شعارگونه و تکراری بنویسم اما چیزی که بازهم خودشو نشون میده مسئله برابری مرد و زنه. فرض کنید شما به عنوان یه فردی ایرانی توی فوتبال(یا هر ورزش دیگه) استعداد دارید.اگه مرد باشید میتونید خیلی راحت قدم هاتون رو به جلو بردارید؛ اول اینکه مشکلات شرعی و عقیدتی جلوتون نیست..شما میتونین راحت با لباس ورزشی آزاد ورزش کنید...اگه در حد تیم ملی بودین میتونید تو رقابتهای بین المللی زیادی شرکت کنید..احتمالا با بردهاتون پاداش های خوب و دهن پرکنی نصیبتون میشه..در نهایت اگه خوش بدرخشین میتونین راهی تیمهای باشگاهی اروپا و ... بشین و خلاصه برای خودتون تو سرها  سری بشین و ...      

اما اگه زن باشید همه چیز برعکسه؛ اول اینکه باید هفت خان رو بگذرونین تا مجوز بازی کردن رو پیدا کنید..بعد اینکه باید با محدودیتها خودتون رو وفق بدین...حالا اگه هنر کنین و بتونید به سطح اول برسین باید توی تیم ملی بازی کنین که حداقل نصف تیم مردان بهش اهمیت نمیدن..طبیعتا کسی شمارو نخواهد شناخت و از معروف شدن و محبوبیت خبری نیست...مسلما حاشیه های زیادی گریبان تیمتون رو خواهد گرفت...در صورت موفقیت از پاداشهایی که به آقایون ملی پوش داده میشه هم خبری نیست علاوه بر این هر لحظه خطر انحلال تیم و عدم اعزام به مسابقات هم وجود داره . احتمالا اگه پای صحبت یه خانوم ورزشکار بشینیم میفهمیم خیلی از این مسائل بارها و بارها آزارش داده.

مسلما هر کسی که توی تیم ملی کشورش بازی میکنه به نوعی سرباز وطنش حساب میشه حالا چه مرد باشه و چه زن...و در این مورد نباید ارزش کار هیچکدوم رو نادیده گرفت چراکه زنها هم جمعیت بالایی رو توی ایران دارن و نباید با این تبعیضات خواسته یا ناخواسته پتانسیل اونها رو متوقف کرد.

و اینکه در آخر باید از دختران ایرانی که علیرغم مشکلات و محدودیتها، مظلومانه اما با شجاعت تلاش میکنن و با وجود سختیها بعضا موفقیت هایی رو هم کسب میکنن،تقدیر کرد و از همینجا برای یکایکشون آرزوی موفقیت رو دارم و امیدوارم در آینده شرایط مناسب تری برای پیشرفت دختران ایرانی پیش رو باشه تا دیگه نیازی به طرح چنین مسائلی احساس نشه!

 



نوشته شده توسط علی حسینی طلب در جمعه 27 اسفند 1389 و ساعت 08:39 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 9 فروردین 1390 ساعت 02:29 ق.ظ
 از چهارشنبه سوری نمیشه گذشت! ... >>جمعه ها تعطیل نیست ,
اول اینکه با چند روز تاخیر چهار شنبه سوری رو بهتون تبریک میگم! امیدوارم به شما هم مثل من خوش گذشته باشه.بعد اینکه خوشبختانه ظاهرا در مقایسه با سالهای قبل آمار تلفات ناشی از بی احتیاطی های این شب پایین اومده (امیدوارم که واقعا اینطور باشه).
اما جا داره اینجا عکسی رو که از یه ایرانی  مقیم مجارستان بهم رسیده،بهتون نشون بدم تا یادمون باشه که این مراسم چقدر توی قلب ما ایرانیها جا داره هرجا که باشیم.جالب این که از اونجاکه این فرد نتونسته آتیش روشن کنه بجاش با یه ابتکار جالب از روی این شعله ی شمع پریده و احتمالا این شعر رو هم زمزمه کرده:

زردی تو از من..سرخی من از تو



از جدید گفتن: آتیش نبین چه ریزه...همین یه شعله جیزه!!! :)


نوشته شده توسط علی حسینی طلب در جمعه 27 اسفند 1389 و ساعت 08:17 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 27 اسفند 1389 ساعت 08:58 ق.ظ
 اشتباه نکنید...این یه قصه نیست ... >>هنوز هم یک انسانم ,
روی صندلی جلوی  تاکسی نشسته بودم...هوا به شدت بارونی بود...روی صندلی عقب فقط  آقایی سوار بود که تیپ و لهجه اش به روستایی ها نزدیک بود...با لهجه ی غریب شروع کرد به تعریف کردن یه خاطره از خودش برای راننده...
میگفت:
"چند روز پیش توی یه اداره  بودم..توی یکی از راهروهای اداره متوجه شدم که کلی اسکناس 5000 تومانی ریخته روی زمین! اون لحظه به جز من کسی اونجا نبود.شروع کردم به جمع کردن تک تکشون ...شاید 40 تایی بود یعنی میشد حدود 200000 تومن...همشو گذاشتم توی جیبم و کلی خوشحال شدم که مفت افتاده به چنگم! هنوز یه دقیقه نگذشته بود که دیدم یه خانومی با چشم گریون در حالیکه دست بچشو گرفته و بچه هم زار میزد اومدن اونجا درحالیکه خانومه بچش رو دعوا میکرد...پرسیدم: چی شده خواهر؟ اون خانوم تو همون حال داغونش گفت:بدبخت شدمآقا! پول وام گرفتم تا باهاش مشکلمو حل کنم، کیفمو دادم دست بچه حواسش نبوده از دستش ریخته! ما هم نفهمیدیم!حالا نمیدونم چیکار کنم به این پوله احتیاج داشتم نمیدونم از کجا بیارم...گفتم: خواهر چقدر بوده؟ گفت:200000 تومن.    یه لحظه وسوسه ی شیطون شدم که پولو بهش ندم ولی دلم براش سوخت. بهش گفتم: نترس پولت پیش منه و همش رو بهش دادم. اون خانوم کلی خوشحال شد و گفت: خدا از بزرگی کمت نکنه  و بعد از کلی تشکر و دعا گفت: هر چی خواستی بجاش از روش بردار، ولی من قبول نکردم..دیگه خودش رفت برام یه ساندویج و یه رانی خرید...."

حالا دیگه مسافر به مقصدش رسیده بود...کرایه ی راننده رو داد و گفت: من همینجا پیاده میشم  و پیاده شد و رفت...تاکسی به مسیرش ادامه داد و من به رقص برف پاک کن روی شیشه ی جلو خیره شده بودم...

نوشته شده توسط علی حسینی طلب در یکشنبه 22 اسفند 1389 و ساعت 01:24 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 24 اسفند 1389 ساعت 03:39 ق.ظ
 عذر خواهی+ تشکر ...
سلام بعد از کلی وقت دوری....اول واقعا عذر میخوام که این مدت بی خبر گذاشتم رفتم...راستشو بخواین یه مسافرت نسبتا طولانی به اصفهان و تهران برام پیش اومد که خیلی سریع و یه دفعه برنامش چیده شد...جاتون حسابی خالی بود..سفر مجردی بود و همچین عوض کردن روحیه بعد از یه مدت ناراحتی روحی.........
البته برای این غیبت طولانی چندتا بهونه ی دیگه هم دارم...مثلا شرکت در دوره ی آموزشی iso 9001  و دیگه اینکه با گرفتن معافیت سربازیم حالا دیگه باید دنبال کار باشم....خلاصه اینکه بهونه دارم پشت بهونه ولی اصلی ترین دلیل اینکه ننوشتم این بود که توی این مدت مشغله ی ذهنیم نمیگذاشت به نوشتن فکر کنم...ولی گذشته از اینا از همه ی دوستای عزیزم که توی نظرات ابراز لطف داشتن و احوال من رو جویا شدند باید تشکر کنم و از همینجا روی ماه تک تکشون رو میبوسم...


نوشته شده توسط علی حسینی طلب در شنبه 21 اسفند 1389 و ساعت 11:29 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ به بهانه ی بیست و چهارمین سالروز آغازم
+ روز مرد مبارک
+ سکوت
+ م مثل مادر
+ ناصر حجازی , همیشه زنده است
+ یک رباعی از خیام
+ روز فردوسی
+ خاکستری
+ تشابه عجیب تاریخی
+ persian gulf
+ زیبا هوای حوصله ابری است
+ شعری از سعدی
+ ???fair play
+ شکر ایزد فناوری داریم
+ یادداشتی از نلسون ماندلا

صفحات :