تبلیغات
[ با چتر بسته وارد شوید]
 آرزوی شیرین بچه و مرگ تلخ پرنده ... >>از نگاه من ,

 

 اگه عاشق برف و بارون هستید ، حتما بخونید!

*صدای اخبار تلوزیون رو دوست ندارم ولی خبری از بارش برف توی بیشتر شهرها چشم و گوشم رو قاپید،قشنگ بود؛مردم خوشحال بودن اما هنوز تصاویر تموم نشده بود؛گوینده ی خبر گفتو این هم تصویری از یک پرنده در تهران....یه لحظه با خودم گفتم لابد پرنده ای خوشحال رو نشون میده که روی برفها بازی میکنه و جاپای کوچیکش رو جا میذاره....اما نه! اشتباه حدس زدم؛ خبر این بود:"و این هم تصویری از یک پرنده در تهران که جایی برای گرم شدن پیدا نکرده و از سرما یخ زده"...

*دیروز که بیدار شدم آسمون رو بارونی دیدم،راستش انتظار نداشتم چراکه شب قبلش آسمون صاف صاف بود. خیلی خوشحال شدم از بچگی روزهای بارونی ناخوداگاه حس عجیبی داشتم و توی پوست خودم جا نمیشدم حتی اگه امتحان جغرافیم رو بد داده بودم یا اگه پرسپولیس میباخت همین که بارون رو میدیدم غصه هام یادم میرفت! اگه خیابون بودم دنبال گودال کوچیک روی آسفالت میگشتم تا پام رو بکوبم تو آبی که جمع کرده بود،توی سرویس مدرسه یا تاکسی هم که با صدای برف پاک کن زل میزدم به پنجره...اگه خونه بودم  زیر درخت نارنج تو باغچه ی حیاط می ایستادم گاهی هم زیر درخت انارمون که ترشی اناراش هنوز زیر زبونمه!عجب دنیایی داشت اون خونه ی بچگی هام.....بزرگ شدم، ماشا ا... قد کشیدم، مردی شدم واسه خودم اما هنوز عاشق بارونم حالا کارای جدید یاد گرفتم: زیر بارون چایی داغ خوردن یکیشه! دیروز از هیجان بارون خواستم برم توی حیاط  طبق عادتم خیس بارون شم از شیشه دیدم روی در حیاط دو تا یاکریم کنار هم نشستن تا خیس نشن و زل زدن به بارون. دلم نیومد خلوتشونو به هم بزنم   دیگه اون در رو باز نکردم تا یه وقت از ترس پر نزنند و از در پارکینگ رفتم توی خیابون قدم زدم....راستی پرنده ای که توی اخبار نشون داد انگار توی تنهایی یخ زده بود...

*کلاس سوم دبستان که بودم یه سال بیشتر شهرای ایران برف اومد اما شیراز خبری از برف نبود...حسابی از دست خدا شاکی شدم با عصبانیت به مادرم گفتم چرا تهرون برف بیاد ولی شیراز نه؟!!! چرا خدا شیرازیهارو دوست نداره؟!!! حس میکردم خدا به پایتخت بیشتر میرسه تا شهر من! 2روز بعد صبح زود مادرم بیدارم کرد و گفت: پاشو که داره برف میاد ، خونه ی ما 2 طبقه بود از پنجره ی طبقه دوم حیاطمون رو نگاه کردم سفید شده بود اصلا مثل همیشه نبود مثل عروسی که از خودش خیلی قشنگتره،سفید پوشیده بود حتی باغچه ها،حتی درختها ..کوچه هم همینطور...چقدر مدرسه رفتن کیف داشت و برگشتن به خونه وقتی قرار بود مادرم برام یه آدم برفی درست کنه...راضی بودم، فکر کنم خدا به من لبخند میزده و من نمیدیدم! امروز همسر خواهرم میگفت پسرشون امیرحسین(خواهر زاده من) دیشب شکایت داشته که چرا همه جا برف اومده ولی شیراز نه!  بعدش دعا کرده که اینجا هم برف بیاد ( یاد بچگیهای خودم افتادم )... نمیدونم خدا جواب این یکی رو چی میده؛ یعنی هنوزم خدا به حرف بچه ها گوش میده؟!   راستی نمیدونم امیرحسین تصویر اون پرنده  که توی برف یخ زده بود رو دیده؟!

 *"و این هم تصویری از یک پرنده در تهران که جایی برای گرم شدن پیدا نکرده و از سرما یخ زده"؛ تلوزیون نامهربون ما تصویر پرنده ای رو نشون میده که وسط دوتا شاخه ی درختی کنار خیابون که روش پر از برفه نشسته و بین برفا تمام تنش خشک شده، انگار به دوربین خیره شده بود! به دوربین که نه،به طرف جلو،کسی چه میدونه به چی نگاه کرده، کسی چه میدونه چقدر سعی کرده که پرهاشو پف کنه تا گرم شه اما تو اون سرما بی فایده بوده، لابد همونطور که میلرزیده  به برف بازی بچه ها و خوشحالیشون خیره شده تا اینکه  چشماش سیاهی رفته و قلب کوچیکش ...

 *برف و بارون همیشه زیباست حتی اگه... هنوزم بچه های زیادی آرزو دارن با یه آدم برفی عکس یادگاری بگیرن...


(سال 1374-کنار آدم برفی حیاط خونه ی کودکی من)




نظراتی که شما در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:

وطن پرست
دوشنبه 27 دی 89 21:52

درود هموطن

مطالبتان مثل همیشه زیبا و عمیق بود


شادزی
بدرود 

پاسخ
علی حسینی طلب : درود به شما دوست عزیز،ممنونم از لطفت

انسیه
دوشنبه 27 دی 89 17:17

چقدر ذهن بچگیات بامزه بوده!!!" خدابه پایتخت بیشتر می رسه تا شهر من" خنده.... الانم همین جوریه؟!!
متن قشنگی نوشته بودی... به دل آدم می نشست... ممنون http://sheytonaki.persianblog.ir
پاسخ
علی حسینی طلب : آره اگه دقت کنی میبینی ذهن همه ی بچه ها با مزه هست! الان برای من نه ولی شاید برای خواهرزاده ی 8 سالم اینجوری باشه!( البته این سوالتو خدا باید جواب بده!)
منم از لطفت ممنونم

سید میلاد
دوشنبه 27 دی 89 14:59

تک تک کلمات نوشته ات رو خوندم...
جالب اینجاست که منم شیرازیم و جالبتر اینکه
دقیقا زمانی که دبستان میرفتم اون اتفاق برای من افتاد
آخرین باری که شیراز برف سنگین زد همون دوره ایی بود که من و شما دبستان میرفتیم
یادش بخیر....دبستان شاهد 9....
که چند سال بعدشم تعطیل شد؛
عجب برفی بود ؛

مامانم بیدارم کرد گفت پاشو به آرزوت رسیدی...

و حالا این همه سال گذشته و دیگه به آرزمون نرسیدیم...

سال 85 هم یه 2 تا برف زد اما...واسه بالای شیراز...


خیلی خیلی خیلی خیلی با مطلبت حال کردم علی خان...

مخلصم

یا علی http://ba2inam.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : بابا همشهری سلام....آره...البته 1 بارم سال 78 هم برف توپی اومد...پس شاهد بودی،..مرسی میلاد جان،خوشحالترم کردی،آقایی

سامان یا همون علی
دوشنبه 27 دی 89 13:29

مرسی علی جون برفو اون سالو یادمه با هم بودیم یادش بخیر اینجا راحیل خانم یه مطلبی گذاشته که دلم گرفت و حسابی رفتم تو فکر ما کنار بخاری اونا تو سلولاش یخ میزنن ممنون راحیل خانم که یادی از اونا کردی مرسی وهمچنین مرسی از تو علی جون
پاسخ
علی حسینی طلب : آره یادش بخیر! یه مرسی به خودتم میگفتی خب!

ماریا
دوشنبه 27 دی 89 12:23
سلام دوست مهربون باران و گلی اپ شد از حظورت بی نهایت خوشحال میشم
http://baranrbahare.mihanblog.com

 راحیل
دوشنبه 27 دی 89 07:58

سلام و درود.. این مطلب صادقانه رو دوست داشتم.. قلم قشنگی داری..
این روزا وقتی برف میاد به اوین فكر می كنم و سلول هایی كه بخاری ندارن.. بچه ها اونجا خیلی سردشون می شه...
نكنه مثل اون پرنده بشن....................................... http://cantati.mihanblg.com
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،ممنونم و خوشحال از اینکه نظرتو میشنوم....و بیشتر از این خوشحال از اینکه آدمایی هستند که یاد میکنند از پرنده هایی که ممکنه توی قفس یخ بزنند...

ماریا
یکشنبه 26 دی 89 17:18

داشتم واسه خودم یه شعر برای پست امشب زمزمه میکردم که اینطور شروع میشه
من چه عاشق شده ام
وهوا پرشده از بوی خدا
عاشق برفی سفید که می بوسد گرمی دست مرا
یادم نمیره که هروز یک مشت نون خرد شده برای گنجشک های حیاط بریزم هیچوقت
  http://bahar-sabz.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : پس واجب شد حتما امشبم مهمون وبلاگت باشم...
مرسی



نوشته شده توسط علی حسینی طلب در یکشنبه 26 دی 1389 و ساعت 03:24 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 بهمن 1389 ساعت 10:42 ب.ظ
 باران که ببارد همه عاشق هستند ... >>شعر و ترانه ,

 

    من: دهکده ها نبض حقایق هستند

او: مردم ده با تو موافق هستند

     ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:

     باران که ببارد همه عاشق هستند

(ایرج زبردست)


 




نظراتی که شما در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:


 سامان یا همون علی
سه شنبه 28 دی 89 
00:24

ممنون از مامان انسی خوبم سلامت باشی مامانی

 انسیه
دوشنبه 27 دی 89 23:06

خنده... یعنی الان منم خیلییییییییییییییییییییییی دوست داری؟ قهقههههههههههههههههههه.... مرسی بابت دعات. ممنون... به پسر عمه ات سلام برسون( سامان) http://sheytonaki.persianblog.ir
پاسخ
علی حسینی طلب : من فقط در حضور وکیلم حرف میزنم! مرسی..
سامان جون یه سلام داری بیا تحویل بگیر!

انسیه
دوشنبه 27 دی 89 20:01

پس جدی خوش به حالت.... چونن من خیلی زیر بارون اشک ریختم! حس قشنگی بهم دست می ده، چون حس می کنم قطرات بارونی که رو صورتم می خوره هر کدومش محبت خداست که می خواد دلگرمم کنه!!!! من بارون رو خیلییییییییییییییییییییییی دوست دارم... http://sheytonaki.persianblog.ir
پاسخ
علی حسینی طلب : چه دعایی کنمت بهتر از این:
خنده ات از ته دل ، گریه ات از سر شوق
منم اونایی که بارون رو خیلی دوست دارن رو خیلی دوست دارم،اینو همیشه گفتم...حالا هر چی خیلیییییییییی اونا بیشتر باشه خیلییییییییییییی منم بیشتره!
امیدوارم همیشه به زلالی و پاکی بارون بمونی

انسیه
دوشنبه 27 دی 89 18:50

قشنگیه بارون اینه که هیچ کسی زیر بارون اشکای ادم رو نمی بینه!!!! شاید همین باعث شده که همه آدما بارون رو مظهر عشق بدونن! چون می تونن زیرش برای عشقشون گریه کنن و هیچ کس گرمی اون رو روی گونه هاشون احساس نکنه!!! http://sheytonaki.persianblog.ir
پاسخ
علی حسینی طلب : شاید حق با تو باشه انسیه جان اما من یکی توی تقویم زندگیم به یاد ندارم که روز بارونی اشکی ریخته باشم،وقتی بارون میاد مست میشم و ازش قدرت میگیرم و هرچقدر تلخی برام پیش بیاد به چشمم نمیاد ،نمیدونم حرفامو درک میکنی یا نه! البته همه مثل هم نیستن و این قانون خلقته

نیلوفرانه
دوشنبه 27 دی 89 12:21

شکستنی رفع بلاست..اما…باور نمیکند دلم

 http://ba2inam.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب: مرسی از این کامنت قشنگ

 FAEZEH
یکشنبه 26 دی 89 23:00
 
همچون باران باش!غم دل کندن ازآسمان راباسبزکردن زندگی جبران کن...
پاسخ شما : مرسی خیلی قشنگ بود


 FAEZEH
یکشنبه 26 دی 89 21:39

مانندباران باش!رنج جداشدن ازآسمان راباسبزکردن زندگی جبران کن...

 ماریا
یکشنبه 26 دی 89 14:04
سلام دوست مهربون باران و کلی اپ شدخوشحالم میکنی اگه سربزنی 
http://baranrbahare.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی حتما میام

 سامان یا همون علی
یکشنبه 26 دی 89 13:53

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کنم
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی

 eli
یکشنبه 26 دی 89 13:30
http://eliarosak.mihanblog.com/

علی جان ما هر روز به عشق وب شما وارد اینترنت می شیم
لطفا هر روز مطلب بزارید که ما رو از دست ندید

پاسخ
علی حسینی طلب : قابل توجه شرکتهای یاهو و گوگل و ماکروسافت و ...!

 راحیل
یکشنبه 26 دی 89 11:09

سلام و درود.. با خط خطی جدیدی از افكارم به روز هستم.. نگاه شما باعث افتخاره

نمی دونم نظر قبلیم ثبت شد یا نه.. اما نوشته بودم كه عكس این متن بی نظیره.. انگار من توی عكس هستم.. یه فضای غریب...
http://cantati.mihanblog.com

eli
یکشنبه 26 دی 89 11:04

http://eliarosak.mihanblog.com/
علی جان عکس زیبایی گذاشتی
اینجا امروز کلی برف اومده جاتون خالییییییییی
پاسخ
علی حسینی طلب : قابل چشماتو نداشت! بابا اینقدر دل ما رو آب نندازین!!!

راحیل
یکشنبه 26 دی 89 
09:19
 
سلام و درود.. با خط خطی جدیدی از افكارم به روز هستم.. نگاه شما باعث افتخاره

(عكس و متن زیبا بود.. سرما و لطافت عكس رو حس كردم.. راستی خوشحال می شم اگر آپ می كنید به من اطلاع بدید) http://cantati.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،خوشحالم که اینجارو فراموش نکردی،لطف کردی خبر دادی،چشم حتما

سامان یا همون علی
یکشنبه 26 دی 89 02:59

.........
دیشب باران آمد و اشکهایم را شست...
سردم نیست ولی میلرزم.....
کاش تمام شود و تمام نشوم!
یک نفر دارد گریه میکند انگار ......نکند من باشم؟.... !!!!!
میروم آرامش کنم که کسی را جز من ندارد.....!!!!!!!!
پاسخ
علی حسینی طلب: مرسی خیلی خیلی قشنگ بود، اسم شاعرشو اگه میدونی حتما بهم بگو

  سامان یا همون علی
یکشنبه 26 دی 89 02:51

هههههههههههه
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».

ماریا
شنبه 25 دی 89 17:04
واییییییییییییییییییییییییی چه عکس و شعر زیبایی کاش من الان توی این عکس بودم
 http://bahar-sabz.mihanblog.com

سعید
شنبه 25 دی 89 15:55
دمت گرم،یه مدت به وبلاگت سر نزدم باحالتر شده
  
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی باحالی از خودته!


نوشته شده توسط علی حسینی طلب در شنبه 25 دی 1389 و ساعت 12:46 ب.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 6 بهمن 1389 ساعت 10:54 ق.ظ
 یه روز بارونی با چشم دوربین ... >>از نگاه من ,



خوب شد بارون اومد؛ حتی گلها حسابی با قطره هاش عشقبازی کردن...







نوشته شده توسط علی حسینی طلب در دوشنبه 20 دی 1389 و ساعت 02:09 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 2 بهمن 1389 ساعت 12:05 ق.ظ
 فرشته زار زار میگریست ... >>شعر و ترانه ,

...

 

فرشته زار زار میگریست

    نگذاشتند روی ابر بنویسد:

                                 "وای اگر اشک خدا قطره ی باران باشد"

 

(علی حسینی طلب)






نظراتی که شما در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:

انسیه
دوشنبه 27 دی 89 18:55
فوق العاده بود.... خیلی خیلی قشنگ بود.. http://sheytonaki.persianblog.ir
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی واقعا خوشحالم که اینو میگی

 سارا
دوشنبه 20 دی 89 14:16
دیدی تو بیشتر ایول داری؟
  http://www.boos.parsfa.com
پاسخ
علی حسینی طلب : چی بگم والا!!

سید میلاد
دوشنبه 20 دی 89 01:29
سلام علی جان..

الان که بارون میاد...

چترمون رو میبندیم و بعد سایتت رو باز میکنیم


خوشحالم که موزیکش رو دوست داشتی..

باور کن به اکثریت آرا موزیک رو گذاشتم..

فدای تو.... http://ba2inam.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،پس بالاخره یکی پیدا شد فلسفه ی اسم وبسایت منو بفهمه!!!
مرسی،خدارو شکر که امشب مهمون بارونیم...

eli
یکشنبه 19 دی 89 13:11
http://eliarosak.mihanblog.com/
علی جان از شعرهات بزار ما بیشتر لذت ببریم....................
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی دوست من، راستش خیلی دلم میخواد اما...

 پیشتاز
یکشنبه 19 دی 89 11:45
سلام علی جان مرسی که سر زدی فرشته زار زار میگریست

نگذاشتند روی ابر بنویسد:

"وای اگر اشک خدا قطره ی باران باشد"

خیال باحال بود راستی اگه خواستی منو لینک کن با این اسم تصاویر بازیگران ایرانی حاشیه های جالب سینما خبر بده تا لینک
.......................  http://lovegirl17.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام دوست من،خواهش میکنم؛وبلاگت واقعا جذابه،لینکش کردم. از لطفت ممنونم

 FAEZEH
شنبه 18 دی 89 19:38
حتما



FAEZEH
 
شنبه 18 دی 89 18:05
خب آره،منم نگفتم که هوای همه جای ایران مثل همه...ماتوشهربارونیم! به هرحال امیدوارم آسمون شهرشماهم زودتربباره تادلتون بازشه

پاسخ
علی حسینی طلب: مرسی،پس زیر بارون یه کم به یاد ماهم باشید

FAEZEH
شنبه 18 دی 89 16:56
ممنون،لطف دارید.راستی انقدرمیگیدبارون نیست،اینجاکه یکسره داره بارون میباره،البته الان نم نم شده.مثل اینکه خیلی دل ابراگرفته....
پاسخ
علی حسینی طلب : بستگی داره شما کجا باشین و من کجا! آخه آسمون بالای سر من که فعلا ابراش بارونی نداره ولی من بهشون امیدوارم...
اگه تعبیر شما اینه باید بگم که هر وقت دل ابرا میگیره و بارون میباره اون وقته که دل من حسابی باز میشه!

eli
شنبه 18 دی 89 15:33
http://eliarosak.mihanblog.com/
چه شعر کوتاه
اما زیبایی
امسالم که امسال بارون نداریم......... 
پاسخ علی حسینی طلب: مرسی دوست من،آره فقط چندتا ابر بی حاصل...

 فرشته
شنبه 18 دی 89 09:41
که این طور

فعلا که از بارون خبری نیس http://sherhayam-baraye-to.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : بله،البته اون فرشته نه این فرشته!!!! ایشالا فقط خنده ی این فرشته رو ببینیم،
توی تاریخ سالهای زیادی خشکسالی اومده و رفته که این نیز بگذرد...

FAEZEH
شنبه 18 دی 89 01:20
سلام.وبلاگ خیلی قشنگی دارید،تبریک میگم.
جملات قشنگی می نویسیدکه معنای عمیق وزیبایی دارند،ممنون......وای اگراشک خداقطره ی باران باشد.....
پاسخ
علی حسینی طلب: سلام،باید بگم به این وبلاگ خوش اومدین، محبتتون رو در حق نوشته هام به یاد میسپارم،ازتون ممنونم

سید میلاد
جمعه 17 دی 89 19:53
علی جان..

نظرم در مورد مطلبت نمیدونم چرا ارسال نشده..

خیلی احساسی نوشتی..

هرچند کوتاه بود..

http://ba2inam.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب: میلاد جان ممنونم از نظرت، البته کاش میگفتی که به نظرت خیلی احساسی یعنی خوب یا بد؟ و باید بگم علت اینکه کوتاه نوشتم این بود که میخواستم از تاثیر گذاری کار کم نشه

 ماریا
جمعه 17 دی 89 13:34
سلام دوست بسیار مهربونم از اینهمه توجه ممنون هستم
سعی میکنم دقت بیشتر ی بکنم
عجب پست کوتاه و عمیقی گذاشتی
بسیار زیبا بود
   http://baranrbahare.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،آره بازم میگم حتما حواست باشه...مرسی خوشحالم که اینو میگی.

سدیوس
جمعه 17 دی 89 13:03
سلام
خیلی زیبا بود
ممنون از حضورتون
وبلاگ شما هم خیلی خوبه
  http://zealous.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،خوش اومدین،نظر لطفتونه

سید میلاد
جمعه 17 دی 89 11:55
سلام علی جان
افتخاریست برای من و دوستانم...
منم لینک کردم عزیز http://ba2inam.mihanblog.com/
پاسخ علی حسینی طلب : سلام،مرسی میلاد جان

 





نوشته شده توسط علی حسینی طلب در جمعه 17 دی 1389 و ساعت 11:16 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 بهمن 1389 ساعت 10:40 ب.ظ
 عیسی؛پیام آور صلح و مهربانی ... >>هنوز هم یک انسانم ,

 

شام آخر(به بهانه ی روز کریسمس)  

 

همه ی ما درجاهای مختلف تصویر مشابه تابلوی شام آخر اثر لئوناردو داوینچی رو دیدیم ، تصویری شاهکار و رمزآلود که با اقتباس از داستانی معروف ازعیسی پیامبر و یاران وفادارش موسوم به حواریون ، سالها پیش کشیده شده. داستان شام آخر به آخرین دیدارعیسی با حواریون اشاره میکنه که در این ملاقات یهودا (یکی از حواریون) تصمیم میگیره پنهانی به عیسی خیانت کنه و اتفاقا همون شب مسیح رو تسلیم دشمنان کرده  تا صلیبی رو برای قتل عیسی برپا کنند. از اونجایی که این سفره ی شام ، آخرین باری بوده که عیسی از غذاهای زمینی استفاده کرده  ماجرا به شام آخر معروف شده. ظاهرا هنگام خوردن شام ، عیسی خطاب به حواریون اعلام کرده که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد ، اما با اینکه اون فرد برای او مشخص بوده  هیچ اسمی از خائن نبرده...
بیخود نیست که از عیسی به پیام آور صلح و مهربانی یاد شده ، کسی که هیچ وقت جنگی نداشت و نه تنها جنگ رو به کسی توصیه نکرد بلکه به انسانیت و صلح بدون مرز و اندازه معتقد بود ، تا اونجا که به اطرافیان میگفت: اگر کسی از روی دشمنی به سمتی از صورت شما سیلی زد به جای انتقام سمت دیگه ی صورتتون رو هم به طرفش بگیرید تا اگه خواست باز هم ضربه بزنه!(تا بلکه شعله ی کینه ی او فروکش کنه) و اینطور بود که به جای انتقام ، محبت رو در مقابل آذار دشمنانش تجویز میکرد. در تاریخ آفرینش کمتر کسی پیدا شده که بتونه  جدا از هر کینه و نفرت وخشم ، صلح و دوستی رو به سبک عیسی زنده کنه. درسته ، عیسی مسیح   پیام آور صلح و مهربانی از طرف خدا بود.

میلاد مسیح و آغاز سال 2011 مبارک!





نظراتی که شما در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:


سارا

یکشنبه 19 دی 89 17:50
نوشته های بلاگت خیلی تو همه بهتره اصلاحش کنی اما در کل ایول داری  http://www.boos.parsfa.com
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی،اما من نفهمیدم منظورت نوع فونتشه که تو همه؟؟


 سامان یا همون علی
یکشنبه 12 دی 89 23:09
سلام بر داداشی خودم
وبلاگت همینجور داره روز به روز پر بار تر و حرفه ای تر میشه
دوست دارم یه دنیا
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام عزیزم،خیلی لطف داری، ما بیشتر از یه دنیا


  وطن پرست
یکشنبه 12 دی 89 16:33
درود هموطن

شما با افتخار لینک شدید

شادزی
بدرد  
پاسخ
علی حسینی طلب : درود به شما،ممنونم


  راحیل 

یکشنبه 12 دی 89 15:45
سلام شما احتمالا پاواروتی نیستید؟؟؟ نه ببخشید منظورم یانی بود... !!!!!!! http://cantati.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : اینا که احیانا جزء بسیج هنرمندان کشورشون نیستن؟!!!!


  Saeed
یکشنبه 12 دی 89 15:07
وب قشنگی داری http://karimsoske.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی لطف داری


  سعید 

یکشنبه 12 دی 89 14:59
حالا یادت اومد علی جان؟ http://manotoranj.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : آره مرسی...وبلاگت رو لینک کردم


 ماریا
یکشنبه 12 دی 89 11:21
سلام دوست مهربونم از حضور گرمت تشکر میکنم و همینطور از دقت و توجهت
مطمین هستم مهربون هستی و همیشه خواهی بود در ضمن سال نوی مسیحی را بهت تبریک میگم    http://baranrbahare.mihanblog.com


  راحیل
یکشنبه 12 دی 89 10:54
راستی می دونستی كه توی تابلو شام آخر یه نفر بوده كه الان عكسش پاك شده و فقط دستش توی تابلو هست؟.. روی شونه اون زن سمت چپ یه دست هست كه مربوط به هیچ كدوم از اشخاص كناریش نیست.. http://cantati.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : فکر کنم توی این موضوع با هم اختلاف نظر داریم چون حواریون که با عیسی شام خوردن 12نفر بودن و این دست هم ظاهرا دست پیرمرده که به عیسی اشاره میکنه و با نگاه پیرمرد هماهنگه...ولی اگه این تابلو تو ایران نگهداری میشد احتمال حرف شما وجود داشت!


راحیل
یکشنبه 12 دی 89 06:40
سلام و درود.. مطالبتون رو دوست داشتم.. البته اولش فکر کردم از اون بچه بسیجی های امروزی هستی (دور از جونت) اما بعد...
به هر حال دوست گل
با افتخار لینک شدید
این آدرس بلاگ موسیقی منه اگه دوست داشتی یه سری هم به این بزن
parlati2.mihanblog.com http://cantati.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،اول اینکه خیلی خوش اومدی، ثانیا ممنون که لینکم کردی، ثالثا نکن از این فکرا! آخه بسیجی های امروزی خیلی خوشتیپ تر از من هستن!!! یه وقت بهشون برمیخوره! نمونش محمد رضا شریفی نیا!!!


  پاییز بارانی 

یکشنبه 12 دی 89 00:16
سلام
خیلی کار جالبی بود که به بهانه ی کریسمس این پست قشنگو گذاشتید.
شام آخر! http://www.paeizebarani.blogfa.com
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،مرسی که با من همراهین،خوشحالم


 محمدرضا
شنبه 11 دی 89 23:50
سلام
مرسی وبلاگ برق رو لینك كردی !
موفق باشی
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،خواهش میکنم،شمام موفق باشی


  مهدی MOLE
شنبه 11 دی 89 22:18
درود
اول تولد مسیح مبارک هر چند با یک هفته تاخیر
دوم سال نومیلادی هم مبارک
سوم.مطالبت رو هنوز کامل نخوندم اما همینجوری که خلاصه وار رد شدم ازشون بنظر مطالب خوبی میومد انشاله سر فرصت میخونمشون
چهارم.از این که وب برقیها میای و با نظرات مفیدت ما رو برای رسیدن به هدفمون یاری میکنی ممنونم
پنجم.امیداوارم موفق باشی و سربلند مثل ایران و ایرانی http://bargheshz.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام، ممنون که یه سوتی تاریخیمو بهم فهموندی (چون من فکر میکرم روز تولد مسیح کریسمسه!،پس تولد مسیح 1 هفته قبله،مرسی) منم امیدوارم شما و برق شیراز موفق باشین..مرسی که اومدین


  سعید
شنبه 11 دی 89 22:06
سلام علی جان.
مرسی افتخار دادی به وب من سر زدی و کامنت گذاشتی.
واسه تبادل لینک هم حتما. چرا که نه. باعث افتخاره. واسه اینکه دو تامون تو یه زمینه کار می کنیم.... جواب یادت نره.
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام دوست من،ممنون که اینجا اومدی،متاسفانه یادم نمیاد وبلاگت کدومه! آخه من برای چندتا وب درخواست لینک دادم، لطفا تو یه کامنت دیگه اسم وبتو بهم یادآوری کن تا تبادل لینک داشته باشیم،مرسی


مهران آرایی
شنبه 11 دی 89 14:26
سال نو میلادی بر همه مبارک...ایشالا که 2011 سال خوبی براتون باشه 
 


 eli 

شنبه 11 دی 89 12:09
ok.rasti avalin likiam ke zadam male yeki az dostame shirazie
baba engar ma ham to shirazia gir kardim.......  http://eliarosak.mihanblog.com/  




نوشته شده توسط علی حسینی طلب در جمعه 10 دی 1389 و ساعت 01:30 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 بهمن 1389 ساعت 10:39 ب.ظ
 به یاد فروغ(1 ... >>هنوز هم یک انسانم ,

ماه ، خورشید ، گل ، بازی


امروز هشتم دی ماه مصادفه با سالروز تولد فروغ فرخزاد، روزی که انگار  تقویم های رسمی وطنی  یادآوریش رو فراموش کردند!

 8 دی ماه سال 1313 در محله ی امیریه تهران؛ سرهنگ محمد فرخزاد از افسران رضاخانی که در کودتای او نقش داشت  صاحب دختری شد که سالهای زندگی خودش رو وقف هنر کرد: شعر، گاهی تئاتر و فیلم.

زیباترین فصل زندگی همراه با انسانیت فروغ سال 1341 و در 28 سالگی او پیداست؛ زمانیکه برای ساخت فیلم مستندی در مورد بیماران جذامی با عنوان "خانه سیاه است"  به جذام خانه ی تبریز رفت، به هنگام فیلمبرداری معلم این جذام خانه در کلاس درس از کودک 3 ساله ای میپرسه:       "تو! اسم چند تا چیز قشنگ رو بگو" و کودک جواب میده: "ماه، خورشید، گل، بازی" و همین 4 کلمه ی ساده روی فروغ تاثیر میذاره تا این کودک معصوم و شیرین زبان رو به فرزند خواندگی بپذیره و اون رو همراه بچه های خودش با مهر مادری بزرگ کنه.

 حالا حسین منصوری(همون کودک جذامی) در مونیخ آلمان به کار شاعری و ترجمه مشغوله و اخیرا به دعوت یه فیلمساز آلمانی در مستندی با عنوان "ماه، خورشید، گل، بازی" وقایع سالهای  آشنایی و زندگی با فروغ رو شرح داده. شاید اگر فروغ فرشته ی نجات حسین نمیشد  بیماری جذام اون رو در همون سالهای کودکی از پا درآورده بود اما سرنوشت او با لطافت روح بزرگ فروغ و انسانیت بی اندازه ی  او متحول شد...

 فروغ فرخزاد فقط روی کاغذ شعر نگفت بلکه مثل شعرهاش بود و شاعرانه زندگی کرد ، شاید به همین دلیله که تقویمهای سیاه   سالروز تولدشو فراموش کردند! او میگفت: "هنرمند بودن یعنی انسان بودن".

اگرچه فروغ فرخزاد در 24 بهمن 1345(در 32 سالگی) هنگام رانندگی با اتومبیل شخصی و بر اثر تصادف جان خودش رو از دست داد اما این پایان او نبوده و نیست چرا که به قول خودش :                                                           پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی ست...

 



نظراتی که شما در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:


FAEZEH
شنبه 18 دی 89 17:58
رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم/درلابلای دامن شبرنگ زندگی/رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان/فارغ شوم زکشمکش وجنگ زندگی(فروغ فرخزاد)

  نگاه
 شنبه 11 دی 89 12:59
برای پروانه شدن پیله باید داشت تنگ تنگ و زمانی که پیله ات تو را تنگ به بر گرفت باید که آنرا بدری ...

شاید پرنده مردنی نباشد... http://www.bikhatfaseleh.mihanblog.com

 عارف
شنبه 11 دی 89 10:53
سلام مشتی

پسر میدونی تو چقدر نابغه ای؟ البته اگه واقعا این پست ها نوشته خودت باشه !!!

ولی خدا وکیلی خیلی خوب مینویسی
دمت گرم کاکو http://www.BargheShiraz.IR
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،
نه نمیدونستم ولی الان که گفتی فهمیدم!!!
مرسی از لطفت

  eli
شنبه 11 دی 89 09:38
باحال بود
علی جان شعرات خیلی قشنگه............. http://eliarosak.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی،خوشحالم که اینو میگی

  آپاچی
شنبه 11 دی 89 06:36
درود بر شما
علی جان مررسی از لینك كردن وبلاگ برو بچ برقی

شما لینك شدید http://bargheshz.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : قابل شما و پدر فوتبال ایران رو نداشت

 saeid
شنبه 11 دی 89 02:22
علی جون کامنتا و شیطونیاتو میخونم و میخندم
علی یک دو تا شعر بگو برا تیم که تیم ازین وضعیت در بیاد فقط خیلی حواست باشه طرفدارای ف-ر بعضا تو سایت چرخ میزنن

 فرشته
جمعه 10 دی 89 12:58
آخر دوست داری یا ندارِی؟

می دونی اون بیسكوییت ها كه قصشو نوشتم هیشكی دوست نداره

عشق یعنی از چیزهایی كه دوست داری برای عشقت بگذری

و چیزهایی كه دوست نداری رو بخاطر عشقت تحمل كنی
 http://sherhayam-baraye-to.mihanblog.com/
پاسخ
علی حسینی طلب : کاملا موافقم...عشق یعنی همه چیز

 فرشته
جمعه 10 دی 89 12:57
آخی تولد گذشته اش مبارك باد

http://sherhayam-baraye-to.mihanblog.com/

 مجلسی
جمعه 10 دی 89 11:42
مرسی ممنون........جدی میگین؟؟؟؟؟؟؟چه جالب.......نمیدونستم مابچه های 85همچین آدمای معروفی هستیم و روزتولدمون با همچین آدمای معروفی یکی هست
.......تولد شمام مبارک 
پاسخ
علی حسینی طلب : آره، ولی اشتباه گفتین،اونا تولدشون با ما یکیه و باید از این بابت خوشحال باشن!!
تولد من 5شهریوره و نه الان!! خیلی دیر تبریک گفتین!

 
جمعه 10 دی 89 01:19
damet garm k webloge bargho link kardi


  مجلسی
پنجشنبه 9 دی 89 19:58
سلام جناب مهندس..................ممنون ازنوشتتون...خیلی جالب بود واسه من....آخه من نمیدونستم روز تولد من با خانم فرخزاد یکی هست....چون منم 8 دی هستم.......ومثل ایشون دیروز تولدم بود
پاسخ
علی حسینی طلب : سلام...عجب!پس با یکی دو روز تاخیر:تولدت مبارک! جالبه،منم روز تولدم با زکریای رازی یکیه(روز داروسازی)

 

ماریا
پنجشنبه 9 دی 89 17:54
سلام دوست مهربون وبلاک باران دو نفر هستیم من و باران گلی نام مستعار منه
در ضمن من وبلاک دیگه هم دارم ادرسش رو میدم دوست داشتی سر بزن خوشحال میشم
www.bahar-sabz.mihanblog.com http://baranrbahare.mihanblog.com
پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی که معرفی کردی..دیدمش وب خوشگلی بود لینکش کردم

 

saeid
پنجشنبه 9 دی 89 17:01
علی جون پست جالبیه مرسی.
:d علی کامنتتو خوندم کلی خندیدم دمت گرم حقیقت وبلاگ مال دو سه تا از بچه های گل برقه بازم بیا اونجا کامنت بذار
پاسخ
علی حسینی طلب : حتما میام..من برای خوردن شیرینی قهرمانی برق دندون تیز کردم!

 سامان یا همون علی
پنجشنبه 9 دی 89 14:54
مرسی
عجب چیزی گذاشتی علی
من غشششششششششششششش
مرسی

 ماریا
پنجشنبه 9 دی 89 13:00
.....اگر به دیدار من امدی
ای مهربان یک چراغ بیاور
و
یک دریچه
تا از ان به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم
   http://baranrbahare.mihamblog.com

eli
پنجشنبه 9 دی 89 09:22
من وب شما را در قسمت لینکدونی اضافه کردم
حتما دیدن کنید.......
تحت عنوان اول ببین بعد برو........ http://eliarosak.mihanblog.com/


eli
پنجشنبه 9 دی 89 09:06
عزیز من هم لنک شما را در لینکستان گذاشتم.
وب خوبی داری........... http://eliarosak.mihanblog.com/
پاسخ علی حسینی طلب : مرسی از لطف شما

پاییز بارانی
چهارشنبه 8 دی 89 23:42
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد...
فروغ واقعاً دوست داشتنیست. http://www.paeizebarani.blogfa.com


 



نوشته شده توسط علی حسینی طلب در چهارشنبه 8 دی 1389 و ساعت 05:05 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 بهمن 1389 ساعت 10:37 ب.ظ
 به یاد فروغ(2 ... >>شعر و ترانه ,

این هم یکی از شعرهای فروغ فرخزاد که با موسیقی و صدای  برادرش  بسیار زیبا اجرا شد:

 

پرنده مردنی ست

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست كشیده ی شب می كشم
چراغ های رابطه تاریكند
چراغ های رابطه تاریكند
كسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد كرد
كسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست


نوشته شده توسط علی حسینی طلب در چهارشنبه 8 دی 1389 و ساعت 04:45 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 1 بهمن 1389 ساعت 10:59 ب.ظ
 باغبان ... >>شعر و ترانه ,

گل را تو می شناسی که باغبانی

و به خوشبینی من هر خاری یک گل بود

 اینک...

تو از عطر گل سرشار

و من زخمی از کینه خار 

      (علی حسینی طلب)           




نظراتی که شما در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:


FAEZEH
شنبه 18 دی 89 01:15
سلام.متن تون خیلی قشنگ بودومفهوم عمیقی داشت.ممنون،موفق باشید.
پاسخ شما : سپاسگزارم،منم برای شما آرزوی موفقیت روزافزون رو دارم
 


نگاه
شنبه 11 دی 89 13:05
چند دقیقه لازم بود تا فکر کنم و مفهوم شعرتو درک کنم زیبا بود من به این نوع نوشته ها می گم بازی واژگان واژگون...

این اشتباه رو منم زیاد می کنم هر خاری را نشانی از گل می بینم اما فراموش می کنم که نگاه کنم که این خار گلی بر سر دارد یا نه فقط شاخه ای خار است ...
پاسخ شما : ممنونم ،البته اسمی که روی شعرم گذاشتی از خود شعر زیباتر بود! من اینو به فال نیک میگیرم چرا که یه نگاه جامعه شناسی اینو میگه و چیزی که همیشه برام مهم بوده نوع نگاه جامعه به نوشته هامه
 


مجلسی
 پنجشنبه 9 دی 89 20:00
گل را تو می شناسی که باغبانی......

زیبا بود...............ممنون



 سامان یا همون علی
چهارشنبه 8 دی 89 16:19
مرسی علی چه شعر قشنگی بود ممنون
پاسخ شما : لطف داری عزیزم،قابل تو رو نداشت!


 ستار زارع
چهارشنبه 8 دی 89 15:35
سلام من کاپیتان سابق تیم برق شیراز هستم
واقعا پست های زیبا و معنی داری گذاشتی امیدوارم حرفات مثل قطرات بارون پخش شه همه جا

bargheshz.mihanblog.com
پاسخ شما : سلام دمت گرم کاش باقی فوتبالیستها هم معرفت تو رو داشتند ولی عجیب دلم برای یکی از طرفدارات تنگ شده ها(س رو میگم)!
خوش اومدی س جون!


 مهنازفاطمی
سه شنبه 7 دی 89 17:51
'کرامت یزدانی ( اشک)، شاعر ، نویسنده وپژوهشگر شیرازی دارای مدرک کارشناسی ارشد فرهنگ وزبانهای باستان از دانشگاه شیراز در سال 1350 خورشیدی در نیریز یکی از شهرهای باستانی استان فارس متولد شد.ایشان در سن سیزده سالگی به اسارت نیروهای عراقی در عملیات بدر در 1363 خورشیدی در آمد وبعد از شش سال اسارت به ایران آمده و ادامه تحصیل داده.ایشان مقالات مختلفی در روزنامجات ونشریات دارند.ودوکتاب به نام راهنمای سنگ نبشته های ساسانی در استان فارس و اماکن تاریخی -مذهبی فارس وگسترش گردشگری مذهبی در ابان واذر 1389 منتشر کرده است. اشعار نند سیاسی واجتماعی اومعروف وزبان زد عام وخاص هستند.'ایشان واژه " اشک " را تخلص می نمایند.کرامت یزدانی (اشک کتابهای زیادی در دست چاپ دارد. www.ashk50.blogfa.com وب ایشان
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 18:6 توسط مهناز فاطمی ،ژیلا محمدی ، رخساره و اکبر | نظر بدهید http://fatemi2020.blogfa.com


مهران آرایی
سه شنبه 7 دی 89 11:06
سلام،تبریک میگم وبلاگت رو...وبلاگ خوبیه 

پاسخ شما : سلام خوش اومدی مرسی از لطفت


پاییز بارانی
سه شنبه 7 دی 89 00:06
خیلییییی قشنگ بود.
معناش واقعا قشنگ بود. http://www.paeizebarani.blogfa.com
پاسخ شما : شاید ولی بیشتر نگاهتون به این شعر ،قشنگ بوده



نوشته شده توسط علی حسینی طلب در دوشنبه 6 دی 1389 و ساعت 04:37 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 2 بهمن 1389 ساعت 12:11 ق.ظ
 زیر لحاف شب ... >>شعر و ترانه ,

نحوه ی گرفتن مجوز هر اثر واقعا فرهنگی و هنری توی این خاک روایتی رو با خودش داره  که بعدا در این مورد بیشتر خواهم گفت. حدود 2 سال قبل بود که این ترانه برخلاف بیشتر کارهام که ظاهرا مشکل شرعی و فرهنگی!  داشتند مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رو گرفت و همون وقت  با گرفتن مجوز توی دلم به آقایون ارشاد گفتم : آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی؟!!:





زیر لحاف شب

 

زیر این لحاف شب غم خونه کرده

فکر فردا آدمو دیوونه کرده

سررو بالش میذاری،میخوای بخوابی؛

اما چشمات اشکاتو روونه کرده

 

تازه میفهمی که مهتاب با تو قهره

مرگ نوره انگاری ستاره خاموش

دل تو میترسه آرزو محال شه

راه امیدتو هم کردی فراموش

 

بیکسی داد میزنه قحطی یاره

تنها همنشین تو جغد خیاله

هرچی ازصبح تو مسیرتوگذشته

توی ذهنت یه علامت سواله

 

همه مردن توی دفتر سیاهی

اما تو جون میکنی به حکم غصه

مادرشب شعر لالاییش سکوته

قصه گوخسته شده،قصه بی قصه

 

حالا قانونه که پلکاتو ببندی

اماحیف نگفته هات پشت لباته

سوز زخمای دلت آروم نمیشه

آره،میدونم که این رنگ شباته

 

خیلی ها میگن که شب فقط سیاهه

بعضیا فکرمیکنن شب اشتباهه

اما من میگم پناهه از شکستن

خیلی وقتا صبحه که اول آهه

 

شب یه فرصته که ازبازی جداشیم

فرصت رهایی از یه بغض بسته

تا که ازیاد نبری یکی باهاته

پای این لحاف شب خدا نشسته

 

 (علی حسینی طلب)




نظراتی که شما  در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:


FAEZEH
شنبه 18 دی 89 23:08

واقعازیبابود،خیلی

پاسخ
علی حسینی طلب : مرسی



sara
جمعه 3 دی 89 20:43

mrsi oonvaght man anaramo majani behet midam



sara
جمعه 3 دی 89 01:33

slm, manam baroono shero kheili dust daram vali anar torosho na! anar bayad shirin bashe


پاسخ
علی حسینی طلب : سلام، خیلی خوبه ...ایشالا خدا به شما یه باغ پر از انار بده و به ما هم یه جیب پر پول تا مدام انارهاتو بخرم!


س ب (سعید)
جمعه 3 دی 89 00:50

سلام. خوبی؟
وبلاگت تولدش مبارک..
ایووول خیلی شعر خوشکلیه مثل بقیه کارات

پاسخ
علی حسینی طلب : سلام مرسی خوبم، به جشن تولد وبلاگم خیلی خیلی خوش اومدی سعیدجان،حتما بازم سر بزن ضرر نمیکنی! آخه ناسلامتی ما هم دلتنگت میشیم!


 سامان یا همون علی
پنجشنبه 2 دی 89 16:38

سلام
مرسی خیلی خوشگله و خیلی هم مطالبش خوشگله
دوستشون دارم مطلباتو
مرسی

پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،چه سامی باشی چه علی در هر صورت ازت ممنونم،مگه میشه فراموش کنم چه قالب قشنگی برای وبم طراحی کردی، هر وقت اینو خوندی از طرف من خودتو ببوس!!!


پاییز بارانی
چهارشنبه 1 دی 89 23:17

سلام
تبریک می گم به خاطر وبلاگتون.
فکر می کردم فقط شعر و ترانه باشه.اما متنوع بود.
پست های قبلی رو هم خوندم.
خیلی خوب بودند.
و البته بهتر از همه این ترانه.
(پای این لحاف شب خدا نشسته)
اینو خیلی دوست داشتم.

موفق باشید و پایدار.

http://www.paeizebarani.blogfa.com

پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،به خاطر لطف زیادتون ممنونم. تعریف شما از بلندنظریتونه اما این وبلاگ تازه روز دومش رو زندگی میکنه ایشالا با پیشنهادات افرادی مث شما که سابقه ی خوبی تو وب نویسی دارین سالهای زیادی رو به جلو رشد داشته باشه.
راستش از اونجایی که برخلاف شما من توی سرودن کمی تنبلم ،اگه میخواستم اینجا صرفا از شعرهام استفاده کنم شاید بعد از مدتی کم میاوردم برای همین به تنوع پناه آوردم! امیدوارم شما هم همیشه موفق باشید


پ
چهارشنبه 1 دی 89 22:24

سلام تبریک میگم وبلاگتو...خیلی خوبه همینطوری برو جلو...شعرتم خیلی قشنگ بود مرسی

پاسخ
علی حسینی طلب : خوشحالم که اینو میگی ممنونم





نوشته شده توسط علی حسینی طلب در چهارشنبه 1 دی 1389 و ساعت 09:26 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 بهمن 1389 ساعت 10:35 ب.ظ
 این خود منم ... >>درباره ی من ,

>> بارون رو عاشقانه دوست دارم؛ برای من ارزش یه روز بارونی از صد روز آفتابی بیشتره .

>> به هیچ گرایش و مکتب و آئینی  به اندازه ی انسانیت اعتقاد ندارم و بازگشت به انسانیت رو تنها راه نجات دنیا میدونم .

>> اگه یه شهردار بودم اسم همه ی خیابونا و میدونای شهر رو میذاشتم: "آزادی" !

>> فکر نمیکنم هیچ طعمی به اندازه ی خوردن یه انار ترش برام شیرین باشه !

>> هیچ وقت این جمله ی وینستون چرچیل رو فراموش نمیکنم  :

"سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است."

 • email: alihoseinitalab@yahoo.com

 


نوشته شده توسط علی حسینی طلب در چهارشنبه 1 دی 1389 و ساعت 09:01 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 1 بهمن 1389 ساعت 10:54 ب.ظ
 تا حدودی خنده دار! ... >>روزی،روزگاری ایران ,
دست گل قهرمان ایرانی!


بازیهای آسیایی این دوره که در گوانگجوی چین برگزار شد برای ما ایرانیها خاطرات خوبی به جا گذاشته تا اونجا که مدتها نقل محافل مسئولین و ورزش دوستان خواهد بود، چراکه کاروان ایران با 20 مدال طلا،14 نقره و 25 برنز در رده ی چهارم کشورهای آسیا ایستاد و خدارو صدهزار مرتبه شکر،بزنم به تخته  بعد از مدتها ورزش ایران به احساس سربلندی رسید. اما در حاشیه این مسابقات اتفاق جالبی درجریان قهرمانی یکی از ورزشکارای ایرانی به چشمم اومد که اینجا مرور میکنم: ماجرا از اونجا شروع شد که شبکه 3 صدا وسیما با آب و تاب قهرمانی صادق گودرزی کشتی گیر  آزاد وزن 74کیلوگرم رو پوشش میداد ومن هم با دیدن این افتخار همچین ذوق زده میشدم که نگو و نپرس! وقتی گودرزی روی سکوی قهرمانی ایستاد و مدال طلا رو دور گردنش انداختند یه خانوم چینی چشم بادومی خندون (که ظاهرا از مسئولین ورزشی بود) با دسته گل سراغ نفرات سوم و دوم رفت و بعد از اهدای گل به رسم ادب و احترام به هرکدوم دست داد تا اینکه نوبت به نفر اول(گودرزی) رسید. بعد از اینکه دسته گل رو به صادق خان داد دستشو هم به طرف اون دراز کرد اما... چشمتون روز بد نبینه...پهلوون ما خیلی زود دست راستشو عمدا به سینه ی خودش چسپوند و با لبخندی ملیح جواب لبخند خانوم رو داد.اما خانوم چینی که دوزاریش بیش از این حرفا کج بود همینطور دستش رو دراز کرده بود و حتی اونو  بالاتر آورد تا بلکه گودرزی بهش دست بده تا اینکه بعد از چند ثانیه به خودش اومد که نه،از دست دادن پسر ایرانی خبری نیست و درحالیکه حسابی کنف شده بود دستشو انداخت! تو همین لحظه ها بود که شبکه ی3 سرود تکراری "ملی پوشان پیروز باشید..." رو باز هم پخش کرد و من از طرفی خوشحال بودم که طلا گرفتیم و از طرفی هم همچین بفهمی نفهمی دلم برای خانوم چینی که تو مملکت خودش جلوی دوربین تلوزیون و عکاسها سنگ رو یخ شده بود،سوخت!
اما...
دلسوزی نداره! اصلا چه معنی داره این خانوم چشم بادومی بخواد دستشو به دست پسر ایرانی بزنه و بچه ی مردم رو خدایی نکرده به راه کج بکشونه؟!!! آخه یکی نیست به این بانو بگه تو که هیچ ، اگه سوسانو و یانگوم و... هم بیان ما بهشون دست نمیدیم! نمیدونم چرا مسئولین ورزش چین به این خانوم نگفتن ایرانیا دین و ایمون دارن و مث بعضیا نیستن که محرم و نامحرم نمیکنن! اصلا این چینیها حقشونه بس که بی معرفتا جنسهای مذخرفشونو وارد بازارمون کردن  بایدم اینجوری ضایع شن!  البته سوالی که پیش میاد اینه که اگه خدایی نکرده شیطون گودرزی رو گول میزد و قهرمان به خانومه دست میداد عکس العمل مسئولین و رسانه های داخل ایران چی بود؟؟!
در آخر از صادق گودرزی به خاطر طلای ارزشمندش و اینکه خانوم چینی رو تو یه لحظه یه ضرب فیتیله پیچ کرد متشکریم!!.




نوشته شده توسط علی حسینی طلب در سه شنبه 30 آذر 1389 و ساعت 06:47 ب.ظ
ویرایش شده در شنبه 2 بهمن 1389 ساعت 12:18 ق.ظ
 با 1000 تومان چیكار میشه كرد؟ ... >>هنوز هم یک انسانم ,
با 1000 تومان چی کار میشه کرد؟؟؟
ما آدمها دوست داریم به دیگران کمک کنیم اما در بعضی موارد بی اعتمادی مانع کمک کردنمون به نیازمندها میشه  بنابراین حق ماست که با آگاهی کامل  جواب چند سوالو بدونیم:  به کی کمک میکنیم؟ آیا اون فرد واقعا محتاج کمک ماست و استحقاقشو داره؟   از چه راهی کمک میکنیم ؛ یه راه درست با یه واسطه ی مطمئن و شناخته شده؟ اصلا چرا و به چه نیتی کمک میکنیم ؟...       وقتی جواب این سوالاتو پیدا کردیم میتونیم از احساس شیرین کمک به همنوع که جزئی از الفبای زیبای مشق انسانیته، لذت ببریم.
همیشه به دنبال راهی بودم که بتونم با کمک به دیگران به اوج احساس انسانیت برسم البته روشهایی رو هم در مسیرم پیش رو داشتم اما متاسفانه زیاد قابل اطمینان نبودند تا اینکه مدتی قبل توسط یه دوست(که ازش ممنونم) با موسسه ای غیر دولتی تحت عنوان "محک" آشنا شدم  و با تحقیق بیشتر در مورد صحت ساز و کار این مجموعه به اطمینان کامل رسیدم . مجموعه ای که برای کمک به فرشته های کوچولوی بیگناهی که ناخواسته اسیر سرطان شدند  تاسیس شده و خود این موضوع، زیبایی کار رو دوچندان میکنه.

>>> درباره ی محک:

موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) از سال 1370 به همت فردی که فرزندش قربانی بیماری سرطان بود تاسیس شد و تابه حال حدود 12000 کودک سرطانی رو از تمام ایران تحت درمان قرار داده. این موسسه به صورت کاملا        غیر دولتی  با مجوز رسمی هیئت وزیران ، توسط مردم  نیکوکار حمایت میشه. در سال 1386  اولین بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودک در خاورمیانه به واسطه ی کمکهای مالی نیکوکاران تحت عنوان بیمارستان محک در تهران افتتاح شد.    علاوه بر تهران این موسسه دفاتری رو در شیراز (از سال 1386)،کرج و... تاسیس کرده که نمایندگی محک رو در گرفتن کمکهای مردم این شهرها به عهده دارند. با توجه به بالا بودن هزینه ی درمان و داروهای مورد نیاز و پایین بودن درآمد اکثر   خانواده های کودکان بیمار، حمایت های محک از بیماران به صورت مادی و معنوی حتی تا بعد از درمان ادامه داشته تا اونجا که فرد رو آماده ی بازگشت  همه جانبه به زندگی معمول میکنه. این موسسه همواره توسط هنرمندان و فوتبالیستهای بعضا سرشناس (فاطمه معتمدآریا-کریم باقری و...) مورد حمایت قرار گرفته.
اخیرا طرحی با عنوان "با 1000 تومان چی کار میشه کرد؟" به ابتکار این موسسه پیشنهاد شده که به دنبال اون همه ی افرادی که مایلند در یک حرکت انسان دوستانه  شریک باشند با پر کردن یک فرم و پرداخت ماهیانه ی حداقل 1000 تومان به مدت 1 سال  در نجات جان کودکان سرطانی سهیم خواهند بود.
اگر شما هم مایل به کمک هستید میتونید فرم رو از خود من یا دفتر محک تهیه کنید (اطلاعات بیشتر در سایت رسمی محک:
WWW.MAHAK-CHARITY.org


دفتر محک در شیراز: خیابان زند ، روبروی هتل پارس، ساختمان نگین ، طبقه ی پنجم ،واحد 18 / تلفن :2344200  



نوشته شده توسط علی حسینی طلب در سه شنبه 30 آذر 1389 و ساعت 06:37 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 1 بهمن 1389 ساعت 10:32 ب.ظ
 اولش سلام ... >>درباره ی من ,


سلام. بالاخره تصمیم گرفتم نوشتن وبلاگمو شروع کنم، از اونجایی که با سکوت به احساس نبودن میرفتم از این به بعد گفته هامو توی این وبلاگ مینویسم امیدوارم که حرفام به حد کافی شنیدنی باشه و حوصله ی کسی رو سر نبره.
خیلی دوست دارم اینجا بیشتر از ترانه ها و شعرهای خودم استفاده کنم اما متاسفانه به دلیل اینکه قوانین کپی رایت توی کشورمون براحتی آب خوردن نقض مییشه به ناچار کمتر این کار رو خواهم کرد اما سعی میکنم بیشتر از متنهای خودم استفاده کنم.

و اینکه نهایت خوشحالی منه که منو اینجا تنها نذارید و با نظرهاتون  جهت نوشته هامو به مسیری که باید،هدایت کنید مخصوصا شما دوستای خوبم.

درآخر یه دعا میکنم و از ته دلتون یه آمین میخوام:

خدایا این وبلاگ رو حفظ کن! (آمین!).







نظراتی که شما در وبلاگ قبلی برای این پست فرستادید:

 برزگر
دوشنبه 20 دی 89 12:36

سلام اقای مهندس،خسته نباشید.واقعا ممنونم چون با این وبلاگ خوبتون دوباره خاطره های خوب زنده کردید و با اجازه شما از همین جا به تمام دوستان خوبم سلام عرض میکنم و خوشحالم که هنوز به یاد هم هستند.شاد وپیروز باشید.

پاسخ
علی حسینی طلب: سلام،ممنون، امیدوارم حالتون خوب باشه، از دیدن نظرتون هم یه کم شوکه شدم و هم خیلی خوشحال،ایشالا در آینده ای نچندان دور فرصت دیدار دوباره پیش بیاد،صمیمانه آرزوی شادی و موفقیت براتون دارم،مرسی که اینجا اومدین


مهدی رضایی
یکشنبه 12 دی 89 09:00

سلام ازاینکه به وبلاگم سرزدی ممنون تو هم وبلاگ خیلی خوبی داری مطالبت جالب وخوندنیه عیبی که داره اینه که تزیین خوبی نداره یکم بیشتر بهش برس بازم منتظر نظراتت هستم http://www.mahdi79.mihanblog.com

پاسخ
علی حسینی طلب : سلام مهدی جان،ممنون که شمام تشریف آوردی، از انتقادتم ممنونم؛ آره قبول دارم نسبت به وب شما طرح اینجا زیاد قشنگ نیست، طراحی قالب اینجا اگرچه به سلیقه خودم بوده اما کار دوستمه،باید باهاش مطرح کنم چون تخصص اونه

sajjad
یکشنبه 5 دی 89 07:48

sajjad.momeni1988@yahoo.com

salam ali jan baz emrooz yadet oftadam va goftam che khobe bekhandoonamet ino paein add mikonam dost dashty ro web add kon bekhandid.doostdare to sajjad dec 25 2010. Chat | Text | Email | Block Sender
سرنوشت كارتون‌هایی كه می‌دیدیم چی شد؟ ای‌كیوسان كراكی شده و مخش تعطیل تعطیله! آلیس شوهر كرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ?70 متری ساده تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن! جیمبو رو از رده خارج كردن و بعد اجاره دادندش به ایران ایر !! رابین‌هود رو توی اسلام‌شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته‌ی دیگه اعدامش می‌كنن گربه‌سگ عمل كردن و جدا شدن! پت و مت دكترای مهندسی عمران گرفتند و الان جزو هیئت علمی دانشگاهند


sajjad
 پنجشنبه 2 دی 89 04:37

sajjad.momeni1988@yahoo.com

salam khedmate doste aziz va khosh zogham ali hoseinitalab.va hameye dostane asheghe adabiat che una ke mishnasameshoon va che una ke nemishnasam.omidvaram hameye shoma salem bashid va salem zistano pishe.khoshhalam baz ham kari digar va hemati bozorg az mohandes hoseinitalabo didam.tavagho hast ke hame sherkat konan va in forsato arj nahand ta pishgami be soye baghaye kohne glime adabiat bashad.ozr khahi man ra bepazirid in haghir faghede type font farsi bodam va majboor be neveshtane eng shodam.khaheshe ajezaneye man az dostane pakam in hast ke in web log ra siasy nashmarand va be moghadasat ehteram begozarand.khodavand hameye ma ra morede ghafr gharar dahad.sajjad momeni 22 dec 2010.sacramento

پاسخ
علی حسینی طلب : سلام رفیق، مرسی که سر زدی،باید بگم که دیدن نظرت واقعا منو خوشحال کرد،تا یادم نرفته بگم بر خلاف چیزی که اسم وبم نشون میده این وبلاگ صرفا ادبی نیست و انتخاب عنوان بارانکده بخاطر علاقه وصف نشدنی من به باران و یادآوری زلالی اونه. راستی یه نکته ی عجیب : همه میرن آمریکا سیاسی تر میشن ولی ظاهرا شما اونجا سیاست گریز شدی!!!!... بازم میگم واقعا خوشحالم کردی اومدی اینجا،ایشالا باز بیای ایران ببینمت ..منتظر پیشنهادات میمونم...

سهیل امیدوار
 چهارشنبه 1 دی 89 15:46

SOHEIL_FD85@YAHOO.COM

سسسسسلااااااام گل پسر مبارک باشه وبت. به به اگه تو عکس کت هم میکردی تو شلوار تک میشودی
امیدوارم وبت لب سوز لب دوزو دیشلمه باشه و به اهدافی که میخوای برسسسسی

پاسخ
علی حسینی طلب : سلام سهیل جان، به قول خودت مرسی داری قندم پهلوش! نگفته بودی تو مد سر رشته داری اما گمونم اون که تو شلوار میکنن کاپشنه نه کت!! راستی شب یلدای پارسال رو که یادت نرفته: من و تو و سجاد.


سهیل امیدواز
چهارشنبه 1 دی 89 15:40

سلام خوش تیپ اگه کت هم میکردی تو شلوار چی میشودی !!!!!
واست آرزو میکنم که وبت لب سوز و لب دوزو دیشلمه باشه و به اهدافی که میخوای برسیییییییی

مجلسی
چهارشنبه 1 دی 89 14:34

سلام جناب مهندس.........یلدای شمام مبارک.......وبلاگ پرباری بود.......مخصوصایادآوری گفته های دکتر شریعتی......و صحبت در مورد موسسه محک......منتظر نوشته ها و شعرهای خودتون هستیم.......راستی عکسی که گذاشتینم خوشکله......بازم ممنون.....

پاسخ
علی حسینی طلب : سلام،ممنون از لطف شما، آره عکس خوشکلیه مخصوصا اگه من از عکس حذف میشدم خوشکل ترم میشد!!(دارم شکسته نفسی میکنم!!)...قطار این وبلاگ تازه سوت کشیده و میخواد حرکت کنه! با کمک شما ایستگاه به ایستگاه بهتر میشه،شک نکنین..در مورد پیشنهادتونم باید بگم چشم.



نوشته شده توسط علی حسینی طلب در سه شنبه 30 آذر 1389 و ساعت 06:24 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 11 بهمن 1389 ساعت 03:08 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ به بهانه ی بیست و چهارمین سالروز آغازم
+ روز مرد مبارک
+ سکوت
+ م مثل مادر
+ ناصر حجازی , همیشه زنده است
+ یک رباعی از خیام
+ روز فردوسی
+ خاکستری
+ تشابه عجیب تاریخی
+ persian gulf
+ زیبا هوای حوصله ابری است
+ شعری از سعدی
+ ???fair play
+ شکر ایزد فناوری داریم
+ یادداشتی از نلسون ماندلا

صفحات :
1 2 3 4